داستان موسي و خضر (ع)

از داستان‎های جالب زندگی موسی ـ علیه السلام ـ ماجرای شیرین او با حضرت خضر ـ علیه السلام ـ است.

سخنرانی موسی ـ علیه السلام ـ و ترک اولی او

هنگامی که فرعون و فرعونیان در دریای نیل غرق شده و به هلاکت رسیدند، بنی‎اسرائیل به رهبری حضرت موسی ـ علیه السلام ـ پس از سالها مبارزه، پیروز شدند و زمام امور رهبری به دست موسی ـ علیه السلام ـ افتاد. او در یک اجتماع بسیار بزرگ (که می‎توان آن را به عنوان جشن پیروزی نامید) در حضور بنی‎اسرائیل سخنرانی کرد، مجلس بسیار باشکوه بود، ناگاه یک نفر از موسی ـ علیه السلام ـ پرسید: «آیا کسی را می‎شناسی که نسبت به تو اعلم (عالم‎تر) باشد؟. موسی ـ علیه السلام ـ در پاسخ گفت: نه. در حدیثى از" ابن عباس" از" ابى بن کعب" مى خوانیم که از رسول خدا ص چنین نقل مى کند: یک روز موسى در میان بنى اسرائیل مشغول خطابه بود، کسى از او پرسید در روى زمین چه کسى از همه اعلم است؟ موسى گفت کسى عالمتر از خود سراغ ندارم، در این هنگام به موسى وحى شد که ما بنده اى داریم در" مجمع البحرین" که از تو دانشمندتر است، در اینجا موسى از خدا تقاضا کرد که به دیدار این مرد عالم نائل گردد، و خدا راه وصول به این هدف را به او نشان داد. نظیر این حدیث از امام صادق ع نیز نقل شده است .در حقیقت

این هشدارى بود به موسى که با تمام علم و دانشش هرگز خود را برترین شخص نداند. و مطابق بعضی از روایات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقیم خدا با موسی ـ علیه السلام ـ، موسی در ذهن خود به خودش گفت: «خداوند هیچکس را عالم‎تر از من نیافریده است.» در این هنگام خداوند به جبرئیل وحی کرد موسی را دریاب که در وادی هلاکت افتاده. (یعنی براثر حالتی شبیه خودخواهی، در سراشیبی نزول از مقامات عالیه معنوی قرار گرفته، به یاریش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئیل به سراغ موسی آمد..). جبرئیل بر موسى نازل شد و پیام خداى را به او رسانید. خداوند به موسی ـ علیه السلام ـ وحی کرد: آری داناتر از تو عبد و بنده ما خضر ـ علیه السلام ـ است، او اکنون در تنگه دو دریا، در کنار سنگی عظیم است. موسی ـ علیه السلام ـ عرض کرد: «چگونه به حضور او نایل شوم؟خداوند فرمود: «یک عدد ماهی بگیر و در میان زنبیل خود بگذار، و به سوی آن تنگه دو دریا برو، در هر جا که آن ماهی را گم کردی، آن عالم در همانجا است. موسى (علیهالسلام) فهمید که این دستور به خاطر آن خیالى است که در دل کرده، لاجرم با همراه خود یوشع بن نون به راه افتاد تا به مجمع البحرین رسیدند. در آنجا به خضر برخوردند که مشغول عبادت خداى عز و جل بود. بیضاوى صاحب تفسیر معروف ماجرا را اینگونه نقل مى کند که موسى به خدا عرض کرد: کدام یک از بندگانت نزد تو محبوب تر است؟ وحى شد: آن که مرا یاد کند و فراموشم نکند. موسى عرض کرد: کدام یک از بندگانت در قضاوت برتر از دیگران است؟ خداوند فرمود: آن کس که به حق قضاوت کند و از هواى نفس پیروى نکند؟ موسى عرض کرد: کدام یک از بندگانت دانشمندتر است؟ فرمود: آن کس که عم دیگران را به علم خود بیفزاید، شاید در این میان به سخنى برخورد که او را به هدایت راهنما گردد یا از هلاکت بازدارد. موسى عرض کرد: چگونه او را بیابم؟ بدو وحى شد: یک ماهى در زنبیل بگذار و حرکت کن و در هر جا که ماهى را گم کردى، خضر آن جاست.

موسی‎ ـ علیه السلام ـ در جستجوی استاد

موسی ـ علیه السلام ـ که دانش‎دوست بود، گفت: من دست از جستجو برنمی‎دارم تا به محل آن تنگه دو دریا برسم، هرچند مدت طولانی به راه خود ادامه دهم. موسی دوست و همسفری برای خود انتخاب کرد که همان مرد رشید و شجاع و با ایمان بنی‎اسرائیل به نام یوشع بن نون بود، موسی یک عدد ماهی در میان زنبیل نهاد و اندکی زاد و توشه راه‎ برداشت و همراه یوشع به سوی تنگه دو دریا حرکت کردند. هنگامی که به آنجا رسیدند در کنار صخره‎ای اندکی استراحت کردند، در همان‎جا موسی و یوشع، ماهی‎ای را به همراه داشتند، فراموش کردند. بعد معلوم شد که ماهی براثر رسیدن قطرات آب به طور معجزه‎آسایی خود را در همان تنگه به دریا افکنده و ناپدید شده است. موسی و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر موجب خستگی و گرسنگی آنها گردید، در این هنگام موسی ـ علیه السلام ـ به خاطرش آمد که غذایی به همراه خود آورده‎اند، به یوشع گفت: «غذای ما را بیاور که از این سفر سخت خسته شده‎ایم. یوشع گفت: آیا به خاطر داری هنگامی که ما به کنار آن صخره پناه بردیم، من در آنجا فراموش کردم که ماجرای ماهی را بازگو کنم، و این شیطان بود که یاد آن را از خاطر من ربود، و ماهی راهش را به طرز شگفت‎انگیز در دریا پیش گرفت و ناپدید شد. و از آنجا که این موضوع به صورت نشانه‎ای برای موسی ـ علیه السلام ـ در رابطه با پیدا کردن عالم، بیان شده بود موسی ـ علیه السلام ـ مطلب را دریافت و گفت: این همان چیزی است که ما می‎خواستیم و به دنبال آن می‎گشتیم. در این هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوی آن عالم پرداختند، وقتی که به تنگه رسیدند حضرت خضر ـ علیه السلام ـ را در آنجا دیدند. در حدیثی از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل شده فرمود: هنگامی که موسی ـ علیه السلام ـ با خضر ـ علیه السلام ـ در کنار دریا ملاقات کرد، پرنده‎ای در برابر آن دو ظاهر شد، قطره‎ای آب دریا با منقارش برداشت، خضر به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا می‎دانی این پرنده چه می‎گوید؟ موسی گفت: چه می‎گوید؟ خضر گفت: می‎گوید «و رب السماوات و الارض و رب البحر ما علمکما من علم الله الا قدر ما اخذت بمنقاری من هذا البحر؛ و سوگند به پروردگار آسمانها و زمین و پروردگار دریا، دانش شما دو نفر (موسی و خضر) در مقایسه با علم خدا نیست مگر به اندازه آنچه از آب در منقارم گرفته‎ام نسبت به این دریا» (بحارالانوار، ج 13، ص 302) و در روایت دیگر آمده: «این پرنده کوچکتر از گنجشک بود و از نوع پرستو بود و گفت: «علم شما در مقابل علم محمد و آل محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ به اندازه مقدار آبی است که به منقار گرفته‎ام نسبت به دریا». به هر حال پس از احوالپرسی، موسی ـ علیه السلام ـ به او گفت: آیا من از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزی؟ خضر: تو هرگز نمی توانی همراه من صبر و تحمل کنی، و چگونه می‎توانی در مورد رموز و اسراری که به آن آگاهی نداری شکیبا باشی؟ موسی: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت، و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد. خضر: پس اگر می‎خواهی به دنبال من بیایی از هیچ چیز سؤال نکن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو کنم. موسی ـ علیه السلام ـ مجددا این تعهد را داد که با صبر و تحمل همراه استاد حرکت کند و به این ترتیب همراه خضر ـ علیه السلام ـ به راه افتاد.

دیدار موسی از سه حادثه عجیب

موسی و یوشع و خضر ـ علیه السلام ـ با هم به کنار دریا آمدند و در آنجا سوار کشتی شدند آن کشتی پر از مسافر بود، در عین حال صاحبان کشتی آنها را سوار کردند. پس از آنکه کشتی مقداری حرکت کرد، خضر ـ علیه السلام ـ برخاست و گوشه‎ای از کشتی را سوراخ کرد و آن قسمت را شکست و سپس آن قسمت ویران شده را با پارچه و گل محکم نمود که آب وارد کشتی نشود. موسی ـ علیه السلام ـ وقتی این منظره نامناسب را که موجب خطر جان مسافران می‎شد دید، بسیار خشمگین شد و به خضر گفت: «آیا کشتی را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی، راستی چه کار بدی انجام دادی؟ حضرت خضر ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا نگفتم که تو نمی‎توانی همراه من صبر و تحمل کنی؟! موسی گفت: مرا به خاطر این فراموشکاری، بازخواست نکن و بر من به خاطر این اعتراض سخت نگیر. از آنجا گذشتند و از کشتی پیاده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه خضر ـ علیه السلام ـ کودکی را دید که همراه خردسالان بازی می‎کرد، خضر به سوی او حمله کرد و او را گرفت و کشت. موسی ـ علیه السلام ـ با دیدن این منظره وحشتناک تاب نیاورد و با خشم به خضر ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا انسان پاک را بی‎آنکه قتلی کرده باشد کشتی؟ به راستی کار زشتی انجام دادی.» حتی موسی ـ علیه السلام ـ بر اثر شدت ناراحتی به خضر ـ علیه السلام ـ حمله کرد و او را گرفت و به زمین کوبید که چرا این کار را کردی؟ خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانایی نداری با من صبر کنی؟ موسی ـ علیه السلام ـ گفت: اگر بعد از این از تو درباره چیزی سؤال کنم، دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیه من معذور خواهی بود. از آنجا حرکت کردند تا اینکه شب به قریه‎ای به نام ناصره رسیدند، آنها از مردم آنجا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذایی به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در این هنگام خضر ـ علیه السلام ـ به دیواری که در حال ویران شدن بود نگاه کرد و به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: به اذن خدا برخیز تا این دیوار را تعمیر و استوار کنیم تا خراب نشود. خضر ـ علیه السلام ـ مشغول تعمیر شد. موسی ـ علیه السلام ـ که خسته و کوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس می‎کرد شخصیت والای او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادی سخت جریحه‎دار شده و در عین حال خضر ـ علیه السلام ـ به تعمیر دیوار آن آبادی می‎پردازد، بار دیگر تعهد خود را به کلی فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی سبکتر و ملایمتر از گذشته، گفت: «می‎خواستی در مقابل این کار اجرتی بگیری؟» اینجا بود که خضر ـ علیه السلام ـ به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: «هذا فراق بینی و بینک...» اینک وقت جدایی من و تو است، اما به زودی راز آنچه را که نتوانستی بر آن صبر کنی، برای تو بازگو می‎کنم». روایت شده: پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: «خدا برادرم موسی ـ علیه السلام ـ را رحمت کند، اگر تحمل می‎کرد، عجیبترین شگفتیها را (از دست خضر) می‎دید و نیز فرمود: اگر صبر می‎کرد، هزار شگفتی می‎دید. و از امام باقر ـ علیه السلام ـ یا امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده فرمود: «لو صبر موسی لاراه العالم سبعین اعجوبه؛ اگر موسی ـ علیه السلام ـ صبر و تحمل می‎کرد، آن عالم (خضر) هفتاد حادثه عجیب به موسی ـ علیه السلام ـ نشان می‎داد». نیز روایت شده: از موسی ـ علیه السلام ـ پرسیدند: سخت‎ترین حادثه زندگی تو چه بود؟ موسی ـ علیه السلام ـ در پاسخ گفت: «هیچیک از آن همه مشکلات (عصر فرعون و عصر حکومت بنی‎اسرائیل با آن همه رنجها) همانند گفتار خضر ـ علیه السلام ـ برایم رنج‎آور نبود که خبر از فراق و جدایی خود از من داد و مرا از علوم خود محروم ساخت.» موسی ـ علیه السلام ـ سخنی نگفت، و دریافت که نمی‎تواند همراه خضر ـ علیه السلام ـ باشد و دربرابر کارهای عجیب او صبر و تحمل داشته باشد.

توضیحات خضر ـ علیه السلام ـ در مورد سه حادثه عجیب

حضرت خضر ـ علیه السلام ـ راز سه حادثه شگفت‎انگیز فوق را برای موسی ـ علیه السلام ـ چنین توضیح داد: اما آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار می‎کردند، و من خواستم آن را معیوب کنم و به این وسیله آن کشتی را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا که پشت سرشان پادشاه ستمگری بود که هر کشتی سالمی را به زور می‎گرفت. معیوب کردن من، برای نگهداری کشتی برای صاحبانش بود. و اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد، از این رو خواستیم که پروردگارشان به جای او فرزندی پاک‎سرشت و با محبت به آن دو بدهد. و اما آن دیوار از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، گنجی متعلق به آن یتیمان در زیر دیوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحی بود، و پروردگار تو می‎خواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند. این رحمتی از پروردگار تو بود، من آن کارها را انجام دادم تا زیر دیوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بیگانه نیفتد، من این کارها را خودسرانه انجام ندادم. این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آنها تحمل کنی. موسی ـ علیه السلام ـ از توضیحات حضرت خضر ـ علیه السلام ـ قانع شد.

توصیه خضر ـ علیه السلام ـ و نوشته لوح گنج

هنگام جدایی خضر ـ علیه السلام ـ از موسی ـ علیه السلام ـ، موسی به او گفت: مرا سفارش و موعظه کن، خضر مطالبی فرمود از جمله گفت: «از سه چیز بپرهیز و دوری کن: 1. لجاجت 2. و از راه رفتن بی‎هدف و بدون نیاز 3. و از خنده بدون تعجب، خطاهایت را بیاد بیاور و از تجسس در خطاهای مردم پرهیز کن. صدوق از امام صادق (ع) روایت کرده که فرمود: هنگامى که موسى خواست از خضر جدا شود رو به آن حضرت کرد و گفت: به من وصیتى کن. از جمله وصیت هایى که خضر به موسى کرد آن بود که از لجاجت و از این که بدون هدف به کارى دست زنى یا این که بى علت بخندى بپرهیز و خطاى خود را در نظر بیاور و از گفتن خطاهاى مردم بپرهیز. در حدیث دیگرى که صدوق از امام سجاد (ع) روایت کرده آن حضرت فرمود: آخرین وصیتى که خضر به موسى کرد آن بود که بدو گفت: هیچ کس را به گناهش سرزنش نکن و بدان که محبوب ترین چیزها در نزد خدا سه چیز است: میانه روى در هنگام دارایى، گذشت در وقت قدرت، و مدارا کردن با بندگان خدا، و هیچ کس نیست که در دنیا با دیگرى مدارا کند، جز این که خداى عزوجل در قیامت با او مدارا کند. اساس فرزانگى ترس از خداى تبارک و تعالى است. از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ نقل شده آن گنجی که زیر دیوار مخفی بود، لوح طلایی بود که در آن چنین نوشته شده بود: «بسم الله الرحمن الرحیم، محمد رسول الله، عجبت لمن ایقن بالموت کیف یفرح، عجبت لمن ایقن بالقدر کیف یحزن؟ و عجبت لمن رأی الدنیا و تقلبها باهلها کیف یرکن الیها، و ینبغی لمن غفل عن الله الا یتهم الله تبارک و تعالی فی قضائه و لا یستبطئه فی رزقه» به نام خداوند بخشنده مهربان ـ تعجب می‎کنم برای کسی که یقین به مرگ دارد چگونه شادی مستانه می‎کند؟ تعجب می‎کنم برای کسی که یقین به قضا و قدر الهی دارد، چگونه اندوهگین می‎شود، تعجب می‎کنم برای کسی که دنیا و دگرگونیهای آن را با اهلش می‎نگرد، چگونه بر آن اعتماد می‎کند؟ و سزاوار است آن کسی که از خداوند غافل می‎گردد، خداوند متعال را در قضاوتش متهم نکند، و در رزق و روزی رساندن او را به کندی و تأخیر یاد ننماید».

اختلاف روایات درباره داستان موسی و خضر

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می فرماید: در تفسیر برهان از ابن بابویه و او به سند خود از جعفر بن محمد بن عماره از پدرش از جعفر بن محمد (ع) روایت کرده که در ضمن حدیثى فرمود: خدا وقتى با موسى تکلم کرد، تکلم کردنى، و تورات را بر او نازل کرد و در الواح برایش از همه چیز موعظه و تفصیل بنوشت و معجزه اى در دست او و معجزه اى در عصاى او قرار داد، و معجزه هایى در جریان طوفان و ملخ و قورباغه و سوسمار و خون و شکافته شدن دریا و غرق فرعون و لشگرش به دست او جارى ساخت طبع بشرى او بر آنش داشت که در دل بگوید: گمان نمى کنم خدا خلقى آفریده باشد که داناتر از من باشد، به محضى که این خیال در دلش خطور نمود خداى عز و جل به جبرئیلش وحى کرد، بنده ام را قبل از آنکه (در اثر عجب) هلاک گردد دریاب و به او بگو که در محل تلاقى دو دریا مرد عابدى است، باید او را پیروى کنى و از او تعلیم بگیرى. جبرئیل بر موسى نازل شد و پیام خداى را به او رسانید. موسى (ع) فهمید که این دستور به خاطر آن خیالى است که در دل کرده، لا جرم با همراه خود یوشع بن نون به راه افتاد تا به مجمع البحرین رسیدند. در آنجا به خضر برخوردند که مشغول عبادت خداى عزوجل بود و قرآن کریم در این باره فرموده: «فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما ...» ترجمه: پس بنده اى از بندگان ما را یافتند که از جانب خویش رحمتى بدو داده بودیم و از نزد خویش دانشى به او آموخته بودیم (کهف، 65) و عیاشى داستان را در تفسیرش به دو طریق و قمى نیز به دو طریق یکى با سند و یکى بى سند روایت کرده اند. و الدر المنثور آن را به طرق زیادى از ارباب جوامع از قبیل بخارى، مسلم، نسایى، ترمذى و غیر ایشان از ابن عباس و از ابى بن کعب از رسول خدا (ص) روایت کرده است. همه احادیث در آن مضمونى که ما از حدیث محمد بن عماره آوردیم متفقند. و نیز دراینکه آن ماهى که با خود داشته اند در روى تخت سنگ زنده شده و راه خود را در دریا گرفته و ناپدید شده، اتفاق دارند. لیکن در بسیارى از جزئیات که زائد بر آنچه از قصه در قرآن آمده است اختلاف دارند. یکى آن مطلبى است که از روایت ابن بابویه و قمى به دست مى آید که مجمع البحرین در سرزمین شامات و فلسطین واقع بوده، به قرینه اینکه در روایت، این دو بزرگوار آن قریه اى که در کنار آن دیوار ساختند ناصره نامیده شده که نصارى منسوب به آنند و ناصره در این سرزمین است. ولى در بعضى از روایات، مجمع البحرین را اراضى آذربایجان دانسته. این معنا را الدر المنثور هم از سدى نقل کرده که گفته است: آن دو بحر عبارت بوده از " کر" و " رس" که در دریا مى ریختند و قریه نامبرده در داستان " باجروان" نامیده مى شده که مردمش بسیار لئیم و پست بوده اند. و از ابى روایت شده که آن قریه " افریقیه" بوده و از قرظى نقل شده که گفته است " طنجه" بوده است. و از قتاده نقل شده که مجمع البحرین محل تلاقى دریاى روم و دریاى فارس است اختلاف دیگرى که وجود دارد در باره آن ماهى است. در بعضى آمده که ماهى بریان بوده. و در بیشتر روایات آمده که ماهى شور بوده، و در مرسله قمى و در روایات مسلم و بخارى و نسایى و ترمذى و دیگران آمده که نزد تخته سنگ چشمه حیات بوده. حتى در روایت مسلم و غیر او آمده که آن آب، آب حیات بوده که هر کس از آن بخورد همیشه زنده مى ماند و هیچ مرده بى جانى به آن نزدیک نمى شود مگر آنکه زنده مى گردد، به همین جهت بوده که وقتى موسى و رفیقش نزدیک آن آب نشستند ماهى زنده شد ... و در غیر این روایت آمده: رفیق موسى از آن آب وضو گرفت، از آب وضویش یک قطره به آن ماهى چکید و زنده اش کرد. و در دیگرى آمده که یوشع از آن آب خورد در حالى که حق خوردن نداشت پس خضر چون او را با موسى بدید به جرم اینکه از آن آب نوشیده او را در یک کشتى بست و رهایش کرد او در نتیجه در میان امواج دریا سرگردان هست تا قیامت قیام کند. و در بعضى دیگر آمده: نزدیک صخره، چشمه حیات بوده، همان چشمه اى که خودخضر از آن نوشید- این قسمت را سایر روایات ندارند. و از جمله اختلافاتى که در این داستان هست این است که در چهار روایت صحیح مسلم، بخارى، نسایى، و ترمذى، و غیر آنها آمده که: ماهى به دریا افتاد و راه خود را پیش گرفت که برود، پس خداوند متعال آب را بر آن ماهى از جریان انداخت، در نتیجه ماهى در قطعه اى از آب که به صورت اطاقى درآمده بود محبوس شد ... و در بعضى دیگر آمده که موسى بعد از آنکه از سفر با خضر برگشت اثر حرکت ماهى را دید، و آن را دنبال کرد، هر جا که مى رفت موسى هم روى آب مى رفت تا به جزیره اى از جزائر عرب رسیدند.و در حدیث طبرى از ابن عباس آمده که: او، یعنى موسى، برگشت تا نزد تخته سنگ رسید، در آنجا ماهى را دید، ماهى فرار کرد و در آب به این سو و آن سو مى رفت و خود را به دریا مى زد. موسى هم او را دنبال نمود، با عصاى خود به آب مى زد و آب کنار مى رفت تا او را بگیرد، از این به بعد ماهى هر جا که از دریا مى گذشت خشک مى شد و مانند تخته سنگ مى گردید. بعضى از روایات هم این قسمت را ندارد. اختلاف دیگر، در محل ملاقات با خضر است، در بیشتر روایات آمده که موسى خضر را نزد تخته سنگ دید. و در بعضى آمده که ماهى را دنبال کرد تا بگیرد، به جزیره اى از جزائر دریا رسید، آنجا خضر را دیدار کرد. و در بعضى آمده که او را دید که روى آب نشسته، و یا تکیه داده است.اختلاف دیگر در این است که آیا رفیق موسى هم با موسى و خضر بود یا آن دو وى را رها نموده پى کار خود رفتند؟.

اختلاف دیگر در کیفیت سوراخ کردن کشتى و کیفیت کشتن آن کودک و در کیفیت بر پا داشتن دیوار و در گنج نهفته در زیر آن است، لیکن اکثر روایات دارد که گنج مذکور لوحى از طلا بوده که در آن مواعظى چند نوشته شده بوده. و در خصوص پدر صالح ظاهر بیشتر روایات این است که پدر بلافصل آن دو کودک بوده ولى در بعضى دیگر آمده که جد دهمى و در بعضى هفتمى بوده. و در بعضى آمده که میان آن کودک و آن پدر صالح هفتاد پدر فاصله بوده. و در بعضى از روایات آمده که هفتصد سال فاصله بوده. و اختلافات دیگرى از این قبیل که در جهات مختلف این داستان وجود دارد. و در تفسیر قمى از محمد بن بلال از یونس در نامه اى که به حضرت رضا (ع) نوشته اند از آن جناب پرسیده اند از موسى و آن عالمى که نزدش رفت کدام عالم تر بودند؟ دیگر اینکه آیا جائز است که پیغمبرى چون موسى که خودش حجت خدا بوده حجتى دیگر در زمان خود او بوده باشد؟ حضرت فرموده است: موسى نزد آن عالم رفت و او را در جزیره اى از جزایر دریا دیدار نمود که یا نشسته بود و یا تکیه داده بود، موسى سلام داد، و او معناى سلام را نفهمید، چون در همه روى زمین سلام دادن معمول نبود. پرسید تو کیستى؟ گفت: من موسى بن عمرانم، پرسید تو آن موسى بن عمرانى که خدا با او تکلم کرده؟ گفت آرى. پرسید چه حاجت دارى؟ گفت: آمده ام تا مرا از آن رشدى که تعلیم داده شده اى تعلیمم دهى. گفت: من موکل بر امرى شده ام که تو طاقت آن را ندارى، هم چنان که تو موظف به امرى شده اى که من طاقتش را ندارم، - تا آخر حدیث. این معنا در اخبار دیگرى، هم از طرق شیعه و هم سنى روایت شده است. و در الدر المنثور است که حاکم- وى حدیث را صحیح دانسته- از ابى روایت کرده که رسول خدا (ص) فرمود: وقتى موسى خضر را دید مرغى آمد و منقار خود را در آب فرو برد، خضر به موسى گفت: مى بینى که این مرغ با این عمل خود چه مى گوید؟ گفت: چه مى گوید. گفت مى گوید: علم تو و علم موسى در برابر علم خدا در مثل مانند آبى مى ماند که من با منقارم از دریا برمى دارم و در تفسیر عیاشى از هشام بن سالم از ابو عبد الله (ع) روایت کرده که فرمود: موسى عالمتر از خضر بود و در همان کتاب از ابو حمزه از امام باقر (ع) روایت شده که فرموده:جانشین موسى یوشع بن نون بوده و مقصود از" فتى" که در قرآن کریم آمده همو است باز در آن کتاب از عبدالله بن میمون قداح از امام صادق از پدرش (ع) روایت آورده که فرمود: روزى موسى در میان جمعى از بزرگان بنى اسرائیل نشسته بود، مردى به او گفت: من احدى را سراغ ندارم که به خدا عالم تر از تو باشد. موسى هم گفت: من نیز سراغ ندارم. خدا بدو وحى فرستاد که چرا، بنده ام خضر از تو به من داناتر است. موسى تقاضا کرد تا بدو راهش بنماید. قضیه ماهى، نشانى میان موسى و خدا بود براى یافتن خضر که داستانش را قرآن کریم آورده است.

دیدگاه‌ها   

غنی باقی زاده
0 #3 غنی باقی زاده test4@lalopato.com 1393-06-10 09:40
بسیار عالی و جالب
نقل قول کردن

سردار از محمد آغه
0 #2 سردار از محمد آغه test@hotmail.com 1393-06-09 20:24
سلام وطن دار گل!

بسیار داستان جالب بود.
نقل قول کردن

Monir khan
0 #1 Monir khan test@hotmail.com 1393-06-09 20:23
داستان جالب بود، تشکر از نشر این متن مفید! خداوند شما را بیشتر توفیق دهید که در راه اسلام و وطن تان می کوشید.

با احترام منیر خان
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn